زنــــدگـــی مــوفــق

خدایا...به داده و نداده و گرفته ات شکر...که داده ات نعمت است...ونداده ات حکمت و گرفته ات امتحان

بعضی آدمـها ...

 

 

بعضی آدمـها ...


آدمایی هستن که
هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ می گن خوبم ...
وقتی می بینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا می گرده،
راهشون رو کج می کنن از یه طرف دیگه می رن که اون حیوونکی نپره ...
اگه یخ ام بزنن، دستتو ول نمی کنن بزارن تو جیبشون ...
آدمایی که از بغل کردن بیشتر آرامش می گیرن تا از چیز دیگه
همونایین که براتون حاضرن هر کاری بکنن
اینا فرشتن ...
تو رو خدا اگه باهاشون می رید تو رابطه، اذیتشون نکنین...
تنهاشون نزارین، داغون می شن !
همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند



مثل آن راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.

آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی،
دستپاچه رو بر نمی‌گردانند، لب
خند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.

آدم‌هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.

دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند،... مثلا می گویند
این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتر یادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی ...



آدم‌هایی که از سر چهار راه، نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.

آدم‌های پیامک‌های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند،
آدم‌های پیامک‌های پُر مهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.

آدم‌هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین،
خط‌هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.

آدم‌هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.



همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن

مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه‌ی قبل از رها کردن دست،
با نوک انگشت‌هاش به دست‌هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه

وقتی از کنارشون رد میشی بوی عطرشون تو هوا مونده

وقتی بارون میاد دستاشون رو به آسمونه

وقتی بهشون زنگ میزنی حتی وقتی که تازه خوابیدن
با خوشرویی جواب میدنو میگن خوب شد زنگ زدی باید بلند میشدم

وقتی یه بچه میبینن سرشار از شورو شوق میشن و باهاش شروع به بازی کردن میشن

آره همین ها هستند که هم دنیا رو زیبا میکنن هم زندگی رو لذت بخش تر





وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خورد
وقتی می میرد مورچه ها او را می خورند
یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد
اما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیو نها درخت کافی است
زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند
در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید
شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد
زمان از شما قدرتمندتر است
پس خوب باشیم و خوبی کنیم که دنیا جز خوبی را بر نمی تابد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آذر1391ساعت 16:44  توسط احــمد  | 

اعتماد به نفس از منظر قرآن و سنت

 

اعتماد به نفس از منظر قرآن و سنت

آيا تا به حال اتفاق افتاده كاري را كه بلد هستي از ترس اينكه خراب كني انجام ندهي، يا سخني را كه كاملا به آن اعتقاد داري از ترس اينكه مبادا مورد تمسخر ديگران واقع شوي نگويی

كليد تمامي اين مشكلات شايد در اعتماد به نفس نهفته باشد.

الـلـهـمــ يا مقلب القلوب ثبت قلبــي على دينكـــ

 

' .¸(''.¸ لآ إله إلا الله محمد رسول الله ¸.'´)¸.'

سبحآن الله وبحمده سبحآن الله العظيم

 

 ادامه مطلب را کلیک نمائید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 18:6  توسط احــمد  | 

تبریک سال نو مبارك

  

سعدي عليه الرحمه چه زيبا مي گويد: يك شب تامل ايام گذشته مي كردم و بر عمر تلف كرده تاسف مي خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب ديده مي سفتم و اين بيت ها مناسبت حال خود مي گفتم:

هر دم از عمري مي رود نفسي چون نگه مي كنم نماند بسي

اي پنجاه رفت و در خوابي مگر اين چند روزه دريابي

خجل آنكس كه رفت و كار نساخت كوس رحلت زدند و بار نساخت

هر كه آمد عمارتي نو ساخت رفت و منزل به ديگري پرداخت

عمر برفت و آفتاب تموز اندكي ماند و خواجه غره هنوز

اي تهي دست رفته در بازار ترسمت پر نياوري دستار

راستي من و تو چند بار همچون شيخ سعدي با خودمون نشسته و در اين مورد فكر كرده ايم؟ سال به سال به پايان نزديك مي شويم و آن هم پاياني كه معلوم نيست كي باشد، شايد فردا و شايد امسال و شايد ساليان بعد... اما به گفته شيخ سعدي چقدر اين ايام گذشته را دريافته و فرصتها را غنيمت شمرده ايم؟ اگر امشب، آخرين شب من و تو باشد!! اوضاعمان چگونه خواهد بود؟ بله، ما انسانها چنان در دنيا مشغول شده ايم كه فراموش كرده ايم عمرمان در گذر است و لحظه اي توقف نمي كند و روز به روز به پايان نزديك مي شويم. انگار نه انگار كه پاياني در كار است و پس از آن حسابي برقرار!! خدواند سبحان در پايان سوره منافقون مي فرمايد: «

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُلْهِكُمْ أَمْوَالُكُمْ وَلَا أَوْلَادُكُمْ عَن ذِكْرِ اللَّهِ وَمَن يَفْعَلْ ذَلِكَ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ ﴿۹﴾

وَأَنفِقُوا مِن مَّا رَزَقْنَاكُم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتِيَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَوْلَا أَخَّرْتَنِي إِلَى أَجَلٍ قَرِيبٍ فَأَصَّدَّقَ وَأَكُن مِّنَ الصَّالِحِينَ ﴿۱۰﴾

*» يعني ‹ اي كساني ايمان آورده ايد اموال و داراييتان و فرزندانتان(كنايه از كل زندگي دنيا) شما را از ياد خدا غافل نسازد، و كساني كه چنين كنند پس آنان زيانكاراند*وانفاق و فضل و بخشش كنيد از آنچه روزي شما نموده ايم، قبل از اينكه مرگ يكي از شما فرا رسد و بگويد خدايا چه مي شود اگر مدت كمي مرا به تاخير اندازي و زنده ام بگذاري تا احسان و صدقه بدهم و در نتيجه از زمره صالحان و خوبان شوم؟!*خداوند هرگز مرگ كسي را به تاخير نمي اندازد هنگامي كه اجلش فرا رسيده باشد. خداوند كاملا آگاه از كارهايي است كه انجام مي دهيد.›

 

ادامه ی مطلب را کلیک کنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 8:44  توسط احــمد  | 

راه هايي براي كنترل خشم

 

 

راه هايي براي كنترل خشم

خشم پلي است بين دو نوع پر خاشگري فيزيكي، كلامي و خصومت، از اين رو اگر بخواهيم پرخاشگري و خصومت را كم كنيم، بايد ياد بگيريم كه چگونه خشم خود را كنترل كنيم، مطالب زيادي نحوه ي كنار آمدن با اضطراب و افسردگي نوشته شده است. اما درباره ي كنار آمده با خشم مطالب كمي نوشته شده است. زيرا ما غالبا خشم را چيزي مي دانيم كه قادر به كنترل آن نيستيم یا نبايد آن را كنترل كنيم. خشم اگر به درستي مهار نشود ممكن است تبديل به هيجان بسيار مخربي شود. اگر خشم به درون فرد رخنه كند ممكن است به مشكلات فيزيكي مانند تنش مفرط منجر شود از طرف ديگر اگر بروز داده شود غالبا كار را بدتر مي كند شواهد كمي وجود دارد مبني بر اين كه بروز دادن خشم روش خوبي براي كم توان كردن انرژي آن است بسياري از افراد كه خشم خود را بروز مي دهند. از دست دادن كنترل و شرمساري را تجربه مي كنند.

حالا براي كنترل خشم چند پيشنهاد ارائه مي شود:

ادامه ی مطلب را انتخاب کنید!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 18:51  توسط احــمد  | 

خاطره سربازي 3

به نام الله

 

سلامي گرم به دوستان خوبم در هواي سرد زمستاني. اميدوارم روزگار بر وفق مرادتان باشد.امروز خاطره سوم از دوران سربازيم رو ميخوام واستون تعريف كنم...

جمعه مورخ 11/10/88 ، بعد از اينكه نهار خورديم جلو گردان به خط شديم و فرمانده گردان اومد و يك خبر خوشحال كننده به ما داد و گفت شما از اين ساختمان به يك ساختمان جديد جابجا ميشويد و همينطور هم شد يعني از گردان حمزه سيدالشهداء به گردان مسلم بن عقيل كه بعد به اويس قرني تغيير نام گرديد. تمام وسايلمون رو برداشتيم و به ساختمان جديد رفتيم. ما جزء اولين نيروهايي بوديم كه وارد آن ساختمان ميشديم. به تمامي امكانات مجهز بود ، همه وسايل نو بود و من اولين نفري بودم كه وارد شدم چون طبق حروف الفبا به صف شده بوديم. ساعت 04:15 موقع بيداري بود ، همه بيدار شدند و تا ساعت 04:30 همه به خط شديم. ديشب باران باريده بود و هوا خيلي سرد بود تا حدي كه به خود مي لرزيدم ، بطرف سالن غذاخوري براي خوردن صبحانه حركت كرديم ، صبحانه رو خورديم و دوباره بطرف نمازخونه امام رضا حركت كرديم و تقريباً ساعت 05:20 بود كه نماز صبح رو بجا آورديم و برگشتيم بطرف آسايشگاه. تا ساعت 08:30 خواب بوديم ، ساعت 09:00 براي آمار به خط شديم. هوا كاملاً‌ ابري و باراني بود ، بعد از اينكه آمار تموم شد باران شروع شد ، من سريع لباسام رو برداشتم و رفتم بطرف حموم. بعدش سريع بطرف مخابرات رفتم حدود ساعت 10:30 بود يعني نيم ساعت وقت داشتم تا براي ساعت 11 خودمو برسونم ، بارون هم مرتب ميباريد ، تا رسيدم جلو مخابرات ديدم صف خيلي طولانيه. اگه مي ايستادم خيس ميشدم ولي چون بايد به خونوادم زنگ ميزدم تا نگران نشن توكل بر خدا كردم و ايستادم تا نوبتم شد كامل خيس شدم. به خونه و * زنگ زدم ، آدرس جديد گردان و شماره تلفن دادم و سريع برگشتم. ساعت 11:00 زير بارون دوباره به خط شديم براي نهار ، سريع بطرف سالن غذاخوري حركت كرديم. ناهار برنج ، تن ماهي ، ترشي ، ليمو شيرين ، نان و ماست بود ، نهارمونو خورديم و سريع جلو گردان به خط شديم هوا خيلي سرد بود ، حدود 45 دقيقه نگه مون داشتن به خاطر آموزش آنكارد كمد و كيسه انفرادي. نماز ظهر داخل نمازخونه گردان خونديم و اومدم كمد و كيسه انفرادي خودم رو آنكارد كردم. ناگفته نماند تو اين 11 روزي كه گذشته بود جز خواب ، خوردن ، نماز ، نظافت و بعضي وقتا تنبيه كار ديگه اي نمي كرديم ، بخاطر ماه محرم تعطيل بود و بعضي از مربي ها و فرمانده ها نبودن البته به ما گفتن بخاطر تعميرات ساختمان و سرويس هاي بهداشتي اين برج نميخواستن نيرو بگيرن. تاسوعا و عاشورا  اونجا بودم ، مراسم عزاداري رو برگزار كردند و جالب بود. اولاي آموزشي خيلي سخت بود ولي تا الان خيلي خوش گذشته با سرما و سختي عادت كردم.

تا خاطره بعدي همتون رو به خداي مهربون ميسپارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 17:7  توسط احــمد  | 

مطالب قدیمی‌تر